گرچه از باد نمانده اثر انگشتی با من سخن تو در میان آوردند کس نیست که افتاده ی آن زلف دو تا نیست در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست از دوستان دو رنگم عجیب دل تنگ است... فدای همت آن دشمنی که یکرنگ است چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟ بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟ چرا ای بلبلان مانده خاموش امید گل شدن بر باد رفته ست ؟ مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم می رسد آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم می رسد مرا گفتی كه دل دریا کن ای دوست در حضور واژه های بی نفس من اناری را می کنم دانه
روی دیوار و در پنجره
اما
تلفن می زنم امشب به پلیس
و به او می گویم:
یک نفر شاخه ی احساس مرا
از لب باغچه ام دزدیده
خاموش ترین سکوت صحراها را
با نام تو باز در فغان آوردند
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
به دل می گویم:
خوب بود ، این مردم
دانه های دلشان پیدا بود.!!!
| Design By : Night Melody |
